احسان مژده (مسیحا)

میدونی چرا اینقدر خورشید می کشم؟ چون من بهترین سال های عمرم رو لرزیدم ...

تبلیغات تبلیغات

سیاه پشت سیاه بر تنمان

بزرگی که فرجام او تیرگیست برآن مهتری بر بباید گریست سپهر بلند ار کشد زین تو سرانجام خشتست بالین تو سیاه پشت سیاه بر تنمان! زمین در زیر پای کارگرانی که برای روزی حلال جان می دادند، به ناگاه فرو ریخت و تونل امیدشان را به گورستانی تاریک و بی صدا بدل کرد. تلاش امدادگران برای یافتن نشانه ای زندگی میان خاک و سنگ، بی ثمر ماند و هر لحظه امیدها به غبار تبدیل شد. صدای ناله ی سوگواران سیاه پوش در قاب تحمل ناپذیر معدن فروریخته، پژواکی از اندوه عمیقی است که هنوز در دل
ادامه مطلب

خورشید سرودش را خواند، نوبت سایه‌هاست

خون خورشید یکی از اون آثاریِ که هر کسی گوش بده، می‌فهمه چیزی برجسته تر از اشعاری زیباست. بهرام و سورنا تو این آلبوم، با کلمات بازی کردن و جلوه ای از اجتماع، تاریخ و حتی سیاست رو به شمایلی گاها نچندان ملموس و دمِ دست، به تصویر کشیدن، ولی انگاری حرف دل خیلیاست. در این نوبت، عزم این کار رو داریم که نمادهای این اثار رو بشکافیم و ببینیم بر چه باورها و پشتوانه ی ادبیاتی استوار هستن. البته حتما نکاتی هم مورد توجه بوده که شاید این مجالِ محدود برنتابه و من ناگفته
ادامه مطلب

ساحرانی که عصا را از نابینا می‌دزدند

پرواربندی، واژه‌ای که ریشه‌ای در زبان چینی دارد، این روزها به ستون فقرات شبکه‌های مافیایی مدرن در فضای آنلاین تبدیل شده است. به تخمین سازمان‌ملل، در سال ۲۰۲۳، مافیاهای چینی تنها در کامبوج و میانمار نزدیک به ۲۵۰ هزار نفر را در اردوگاه‌های کار اجباری به بردگی گرفته‌اند. در فیلیپین، پروندهٔ آلیس گوو که در آنجا یک شهرک شامل فروشگاه‌ها، قمارخانه‌ها و حتی اتاق‌هایی برای شکنجه برای مجازات کارگران نافرمان ساخت؛ پرونده‌ای که نمونه‌ای تکان‌دهنده از چهرهٔ ظالمانهٔ
ادامه مطلب

کاسه گدایی زیر ناودون آبرو

هیچ متکلمی، هیچ زبان آوری، نمی‌تونه ماجرای اون روز رو توصیف کنه آقای دکتر. به متعالی‌ترین شکل ممکن بگای سگ رفتم، بدون دشواری‌ لفظی! توی جامعه جنگ‌زده، هیچ چیزی حساب کتاب عقلانی و علت معلولی، اصطلاحا دودوتا چهارتایی نداره. به خاطر همین یاد رمان بادبادک‌باز افتادم. ماجرایی که خالد حسینی توی خودش فرو می‌برد و با کلماتی حواس‌پرت و به شیوه یک گنگ خواب‌دیده بیان شد، وخامت ترس‌هایی بود که کام همه رو تلخ و قدم‌ها رو شمرده‌تر کرد— و این پذیرش به باور نزدیک‌تر شد که
ادامه مطلب

مرنجان مرجان

من آنم که هر شب با غزل آرام می‌گرفت تو رفتی شعرهایم شد خیس و پریشان مرنجان مرجان از چشمم اشکی لغزید قصور دل من بود همسفرت شدم با لمحه‌ای از نگاهت فرجام قطب‌نما یخ‌بستن شد حوصله‌ی ساعتِ کودک مزاج سررفت جانم شد ویران مرنجان مرجان گرمای دستت که من را یدک می‌کشید دیگر به من اعتنا نکرد نسیم زمهریر، تا استخوان پیشانی‌ام پیچید در کوی یادهای از یاد رفته ردّ پای گذشته را بجوی هنوز خاکسترش در موزه ی عبرت باقیمانده مرنجان مرجان اگر روزی دوباره برگشتی به کوی سنگ‌های
ادامه مطلب

شاید زندگی را باید از طفلی که از مدرسه بازمی‌گردد، یاد گرفت

زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه برمی گردد. تو بچگی یادت میاد چقدر راحت از هر چیزی کیف می‌کردیم؟ یه توپ پلاستیکی ساده، یه بستنی یخی ساده یا حتی بوی نارنگی توی زنگ تفریح، رویای شیرینی بودن و کافیمون بود. بزرگ‌تر که شدیم، به هوش که اومدیم، انگار شمایل زندگی عوض شد و روزگار برامون یه برنامه و رویه جدی‌تر و کج و پیچ نوشت و هر جا به هر زبونی گفتمانی ایجاد شد که: " کمتر بخند، یه سره کار کن، کمتر بازی کن! " در کتاب " ماندن در وضعیت آخر " گفته شده کودک درون ما همون
ادامه مطلب

کتاب هفت گناه کشنده دونالد ترامپ

مردم ده ها باور در مورد خودشون دارن . اهدافی که تعیین می کنیم ، وظایفی که قبول می کنیم و به تناسب اون استراتژی هایی که استفاده می کنیم و در نهایت هر کاری که انجام میدیم ، سرشارِ تاثیرِ از خودباوری هستن . دونالد ترامپ سمبل و مظهر جنجال در روزگار ماست . برخی ترامپ رو یک بت تراشِ بوالهوسِ مریض که حرف های دختر مدرسه ای پسند میزنه میدونن . (۱) برخی دیگه با اشتیاق و آرزومندی از ترامپ حمایت می کنن ، در تصورشون اینه که دیدگاه های مورد حمایت ترامپ با اعتقادات ،
ادامه مطلب

شراب گهواره

یزدان پاک به خدایی خداییت چنان کن که آوای من هرگز فراتر ز سکوت آنان نباشد ای یگانه ای اختیاردار جام سرریز تلخی را بشکن لیک شهد ساز نوشین تر ز شراب گهواره به کام هفتاد و دو ملت آنان که بیداری کشیده اند ای یگانه ای که نگاهت به نگاهی نگران است هر گمان بد و ستم کز من بدیشان رسیده ببخشای و آن را نیکی شمر و احسان مختصر خواهم گفت بیاموزان مرا آن دانش که خدمت گذارم آن دو را راستی مَرَواد از یادت که به موسم شتا آنهنگام که کُه ز حیرت تحرک نتوان در سر پل زمستان به
ادامه مطلب

قایق کاغذی، بادبان های دروغین!

این قصه یه زنگ خطره! هر لبخندی واقعی نیست، هر حرفی حقیقت نداره. این قصه از همون قایق کاغذی شروع شد؛ و به مقصدی که هیچ‌وقت نبود، تموم شد. آدم‌ها رؤیا داشتن؛ رؤیای ساختن یک زندگی تازه. جایی دور، زیر آسمونی که بوی آرامش بده. اما رؤیاهاشون دست کسی افتاد که امّیدهاشون رو معامله کرد. آخرش فقط یه سایه سنگین از ناامیدی براشون موند. اما رؤیاهاشون دستمایه ی زاغِ پلشتی شد که خوب بلد بود سیسِ عقاب بگیره. اسمش میثم شکری‌ساز بود، اما پشتوانه ی تاریخی/خانوادگیِ ش رو کنار
ادامه مطلب

روایت سقوط‌های ناخواسته، زندگی‌های نگفته

کسی بر درختی درخت‌سوز ایستاده بود، نگاهش به سمت انتهای دره ی تباهی می دوید. کسی در دل شهری خاموش، بر خاکی انسان‌کُش ایستاده بود. کبریتی در دست، و با چشمانش که در شعله‌ها خیره مانده بودند، آرام و بی‌صدا با زندگی وداع میگفت. کسی بر لبه‌ی پنجره ایستاده بود، و با گله ای آمیخته با تحبیب، به سایه های لرزان زیر پایش، به فاصله ای بین هستی و نیستی، زل زده بود. این آخرین توئیت کیانوش سنجری است که دریغای ما را در اندوه کوچش دوچندان میکند: “ما برای عشق به زندگی جان
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها
پیوندها